یاد اون روزایی به خیر که برای حـ...ـمه کامنت گذاشتم و گفتم بزرگترین اشتباه من این بود که وبلاگم رو به ... نشون دادم. یاد اون روزایی به خیر که هیچکی نمیدونست من میرم کافینت چه غلطی میکنم.
زنگ زدم به الیاس. کلی باهاش حرف زدم. سوار موتور بود. یه چیزی گفت خندیدم؛ گفت: خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودی. یعنی اینقده ضایعم من؟ که الیاسی که شش ماه یه بار هم با هم حرف نمیزنیم اینجوری میگه.
عمرمان را در کوچه های تنگ و تاریک کافی نت به هوای آزاد خاطرات قدیمی سپردیم.

نمی دونم...مدیر که این همه ترس نداره:دی!
البته شاید من این حس رو دارم.
تو رو خدا فقط دور من رو خط بکشید و التماس هم نکنید که من اصلا وقت برای مدیریت اینک ندارم. فقط برای حذف نویسندگان غیر فعال و آنهایی هم که خودشان نمی خواهم بمانند، آماده ام
البته اگر فعال و ادبی هم باشند که دیگه روی چشم جای خواهند داشت.



