مي دونين چي گفت؟
گفت:....
بابا...از دست اين دونا بچه کلافه شدم.ار بس با هم با همديگه و هم با باباشون پچ پچ کردند...مثلا من نشنوم...
اونايي که به من تبريک گفتند ...ار همه تون ممنونم
مي خوام يک آفيس 2007 نصب کنم .اما نميشه...اه...اين داداش من هم که در دسترس نيست که!!!
آخرش از دست اين پارسي بلاگ دق مي کنم.نگين نگفتي...
>
مسافرت هول هولکي هميشه هم بد نيست ها...جاتون که خالي بود...
>
چه لذتي دارد که برق برود و تو با لپ تاب شارژ شده آسان و راحت آن لاين بشوي.آن هم در تاريکي خانه....
آهاي زاينده رود! تو چطور ادعا مي کني که زيباترين رود خانه اي؟در حاليکه کارون زيباروها را در خودش جاي داده...چي ميگي تو؟؟
< language=java>
>
چقدر پارسي بلاگ فرق کرده ها...خب منم برگشتم خونه مون.کار بدي کردم؟
< language=java>
>
نميدانم اينجا بايد غزل خداحافظي مادرانه رو بخونم يا توي وبلاگ مادرانه پارسي بلاگ.کام؟
نميدانم اينجا بايد غزل خداحافظي مادرانه رو بخونم يا توي وبلاگ مادرانه پارسي بلاگ.کام؟
از تمام دوستانم ممنونم که مادرانه را از ابتداي کار حمايتش کردند.تشويش کردند که بنويسه.و از همه مهم تر مديون داداش کوچيکه هستم که مادرانه توي مسير خودش راه انداخت و رفت.اصلا مادرانه به اعتبار او بود که به راه افتاد. و گرنه کسي مادرانه رو از کجا ميشناخت که بخواد حمايتش کنند؟؟؟

