صبر بده تا بتونم دوري عزيزانم رو تحمل کنم.( حالا انگار منو زندان انداختند:دي!)
ولي متاسفانه يا خوشبختانه نتونستند و امروز دوباره همراه من اومدند.
ميگه: خب که چي مثلا خاطرات نوشته ميشه توي اينترنت؟ همون رو بردار توي دفترت بنويس و ....
از اين حرفا...
(آخه همه که خاطره نويسي نمي کنند).
آره خب!تصميم گرفته شد که وبلاگ زده بشه ولي باز هم وقتي بحث کشيده شد، به اين نتيجه رسيد که وبلاگ نوشتن تا وقتي که با اطلاعات عمومي بالا و براي آموزش و فايده اي نوشته بشه، خوبه. در غير اين صورت دورش يک خط گل منگلي!
ميگن دليل منطقي تر براي وبلاگ نويسي بيار و بگو که با اين همه خرج که رو دست مي زاره! آخه چه فايده اي داره؟
آخه اين وبلاگ نويسي چه فايده اي داره؟!
جاي همه ي دوستانم بدجور خالي است. کاش در بين شادي هايمان دوستان هميشه لانه داشتند و دور نمي شدند.
خدانگهدار!
مگه ول کن هستن. بايد تا آخر تابستون و شروع امتحاناي ترم تابستون تهران بمونم. درس و استاد بازي و اين چيزا بهانه اس. گردش و استراحت چند ماهه و دوري از محيطي که سخت شده بود براي ماندنم، خوب چيزيه به جاي تدريس.(خب من چه کار کنم خودشون ميخوان)
نتونستم يه کافي نت خوب و خلوت و عاري از هر گونه ميکروبهاي مذکر جامعه:دي! پيدا کنم. حالا خوبه پسرخاله هست که تنها نباشم وگرنه يه آدم همجنس من اين تو پيدا نميشه.(حالا انگار اون پسر نيست:دي!)
ولي درسته ميگم خوبه دور شدم از بعضي ها! ولي خداييش بدجور دلتنگ دوستام شدم. حالا خوبه هر روز زنگ مي زنند و پيام رو پيام مي دن!!!

