1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]
خدايا! هميشه از خودت کمک مي خوام.
صبر بده تا بتونم دوري عزيزانم رو تحمل کنم.( حالا انگار منو زندان انداختند:دي!)
 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:17 عصر |[ پیام]
به هر حال خواستند منو منصرف کنند به گمونم.
ولي متاسفانه يا خوشبختانه نتونستند و امروز دوباره همراه من اومدند.
 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:15 عصر |[ پیام]

ميگه: خب که چي مثلا خاطرات نوشته ميشه توي اينترنت؟ همون رو بردار توي دفترت بنويس و ....
از اين حرفا...
(آخه همه که خاطره نويسي نمي کنند).


 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:14 عصر |[ پیام]

آره خب!تصميم گرفته شد که وبلاگ زده بشه ولي باز هم وقتي بحث کشيده شد، به اين نتيجه رسيد که وبلاگ نوشتن تا وقتي که با اطلاعات عمومي بالا و براي آموزش و فايده اي نوشته بشه، خوبه. در غير اين صورت دورش يک خط گل منگلي!


 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:13 عصر |[ پیام]
خلاصه بعد از کلي توضيح و يک کلاغ چل کلاغ از خوبي هاي وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني همون جناب! تصميم گرفتند که براشون وبلاگ بزنم و آموزش بدم.
 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:11 عصر |[ پیام]
هر چي هم که توضيح بدم ميگن باز هم بي فايده اس...
ميگن دليل منطقي تر براي وبلاگ نويسي بيار و بگو که با اين همه خرج که رو دست مي زاره! آخه چه فايده اي داره؟
 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:10 عصر |[ پیام]
شايد هزار بار از من پرسيده شد که:
آخه اين وبلاگ نويسي چه فايده اي داره؟!
 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:8 عصر |[ پیام]
خدايا! خيلي دوستت دارم. مي دونم همه چيز رو داري با حکمت ميدي؟ شکي ديگه نمي مونه.
 شنبه 12 مرداد 1387 , ساعت 7:8 عصر |[ پیام]

جاي همه ي دوستانم بدجور خالي است. کاش در بين شادي هايمان دوستان هميشه لانه داشتند و دور نمي شدند.
خدانگهدار!


 چهارشنبه 9 مرداد 1387 , ساعت 12:42 عصر |[ پیام]
اگر غلط املايي و جابجاشدن حرفي و کلمه اي در بين متون نوشته شده توسط اين جانب در وبلاگ اينترنشنال اينک ديده شد، به بزرگواري خود چشم ها را ببنديد و چيزي بر زبان نياوريد:دي!
 چهارشنبه 9 مرداد 1387 , ساعت 12:41 عصر |[ پیام]
بدجور شلوغ مي باشد اين مکان. رفتن را بر قرار(همان فرار بر قرار) را ترجيح مي دهم.
 چهارشنبه 9 مرداد 1387 , ساعت 12:39 عصر |[ پیام]

مگه ول کن هستن. بايد تا آخر تابستون و شروع امتحاناي ترم تابستون تهران بمونم. درس و استاد بازي و اين چيزا بهانه اس. گردش و استراحت چند ماهه و دوري از محيطي که سخت شده بود براي ماندنم، خوب چيزيه به جاي تدريس.(خب من چه کار کنم خودشون ميخوان)


 چهارشنبه 9 مرداد 1387 , ساعت 12:37 عصر |[ پیام]
خب ميگه مجبوري پاشي بيايي اينجا؟!
 چهارشنبه 9 مرداد 1387 , ساعت 12:32 عصر |[ پیام]

نتونستم يه کافي نت خوب و خلوت و عاري از هر گونه ميکروبهاي مذکر جامعه:دي! پيدا کنم. حالا خوبه پسرخاله هست که تنها نباشم وگرنه يه آدم همجنس من اين تو پيدا نميشه.(حالا انگار اون پسر نيست:دي!)


 چهارشنبه 9 مرداد 1387 , ساعت 12:32 عصر |[ پیام]

ولي درسته ميگم خوبه دور شدم از بعضي ها! ولي خداييش بدجور دلتنگ دوستام شدم. حالا خوبه هر روز زنگ مي زنند و پيام رو پيام مي دن!!!


 چهارشنبه 9 مرداد 1387 , ساعت 12:29 عصر |[ پیام]
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]