[آرشيو شده ها]
[آرشيو شده ها]
من چه کار کنم وقتي تو از حرف هاي من برداشت اشتباه ميکني؟من چه کار کنم که تو بدبيني؟آخر من با تو چه کار کنم؟ها؟
يکشنبه 23 تير 1387 , ساعت 3:1 عصر |[ پیام]
چه حس بدي داره آدم وقتي از اعتماد يه نفر سوء استفاده ميکنه...چه حس بدي داره آدم وقتي نميخواد ولي مجبوره از اعتماد يه نفر سوء استفاده کنه...
جمعه 21 تير 1387 , ساعت 6:30 عصر |[ پیام]
ماکسيم ربه کا را کشته بود...باورم نميشود...او که غرق شده بود!!!
پنجشنبه 20 تير 1387 , ساعت 6:21 عصر |[ پیام]
من مطمئنم يکي دارد اينجا سرک ميکشد...اين بوي عطر برايم خيلي آشناست...
پنجشنبه 20 تير 1387 , ساعت 6:19 عصر |[ پیام]
دلم بدجور هواي رسپنا کرده...چه لحظه ي بدي بود وقتي آخرين پست وبلاگ مادرانه را ديدم...
پنجشنبه 20 تير 1387 , ساعت 6:16 عصر |[ پیام]
بعضي وقت ها يک حسي دارم مثل علاقه وافر به شکاندن و خرد کردن يک شيء!بعضي ها به اين مي گويند ديوانگي مزمن!!!نميدانم...حتما من هم ديوانه شده ام...
سهشنبه 18 تير 1387 , ساعت 10:9 عصر |[ پیام]
تاريکي هم عجب عالمي داره!لااقل باعث ميشه منظره بهم ريخته اتاقمو نبينم...اين درست شبيه آرزويي بود که قبلا در مورد تو ميکردم...
دوشنبه 17 تير 1387 , ساعت 11:45 عصر |[ پیام]
موقع رفتن به عنوان آخرين جمله بهم گفت:((من واقعا فکر مي کردم ما مدت بيشتري با هم باشيم...)).چقدر اين جمله عادي و ساده بود و چقدر ساده منو تا مدت ها بهم ريخته بود...
دوشنبه 17 تير 1387 , ساعت 11:34 عصر |[ پیام]

